تبليغاتX
جامانده از غافله ی عشق


جامانده از غافله ی عشق

تنهای تنها

امشب....
امشب به سوگ آرزوهایم نشسته ام
و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم
امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفته ام ذره ذره آب می شود
امشب برای مرگ آرزوهایم لباس پوشیده ام
کاش امشب کسی برای عرض تسلیت
به خانه ی دلم می آمد
کاش امشب تو بودی و دلداریم می دادی
و دفتر آرزوهایم را ورق می زدی
اما افسوس که نیستی
و زندگی بی تو قشنگ نیست

این هم واسه داداش عزیزم .خیلی دوست دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در | ساعت | توسط r-h||

دارم از پیشت میرم...خودت از چشام بخون...
شب حرف آخره ...یه شبم بد بگذرون
گوش بده ترانمو... به خدا آخریشه...
با دلم بازی نکن...نگوو حالیش نمیشه!

               بعد از این من میرمو تو رو تنهات میذارم...
               دیگه حتی نمیگم (( عزیزم دوست دارم ))
              گفته بودم که یه روز میرم از شهر چشات
              بر می گردم که بشم مرد زندگی برات....

اما حیف که یه دفعه زدی توو ذوق دلم
گفتی (( از پیشم برو،من که عاشق نشدم))
همه ی دلهره هام از نگاه پاکته
نکنه بشکننش با هزار تا واسطه !

                   میدونی غرور من پیش هیچ کس نشکست
                   جز به پای عشق تو که یهو دل به تو بست
                   بعد من دست کیه تو رو آرووم می کنه؟
                    واسه اوون درد تنت اشکاشو رو میکنه؟

کی می خواد شبا برات بگیره دست دعا؟
بخوادت با التماس عاشقوونه از خدا؟
نفست من نبودم؟ نبودم نبض صدات؟
پس چرا بردی منو بیروون از بغض نگات؟

                          اگه درگیر توام تا ابد بخند به من
                         بزار هر چی که می خوان مردم چشات بگن...
                         تا خداحافظی ام فقط این یه بیته موند...

        میرم و می دم به باد سری که از تو می خوند
                                    به خدا می سپارمت ای تو اندوه ِ دلم....
                                                   واسه آخرین دفعه می بوسم تو رو گلم .
نوشته شده در | ساعت | توسط r-h||

 

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت
اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد
.
پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی
خود دریافت می کند به این مضمون:

لورای عزیز،
متأسفانه دیگر نمیتوانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم
و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام
!!!
و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم
.
مرا ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست

باعشق : روبرت
.
.
.
.
.
.
.
دختر جوان رنجیـده خاطراز رفتار مرد،
از همه همکاران و دوستانش می خواهد
که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ...
خودشان به او قرض بدهند ...
او همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند ، به این مضمون
:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جداکن و بقیه را به من برگردان !!!!

نوشته شده در | ساعت | توسط r-h||

خدایا دلم هوای دیروز را کرده. هوای روزهای کودکی را.
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد.
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم
و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم
تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم آن را نچینم
دلم میخواهد ... می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟
راستی خدا! دلم فردا هوای امروز را می کند؟
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com
با اشکی که تو چشمام حلقه زده تایپ میکنم
بر سنگ قبر من بنوسید خسته بود اهل زمین بود
نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید
شیشه بود تنها از این نظر که سراپاشکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او دایما" از اشک شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنوسید کل عمر پشت دری که باز نمیشد نشسته بود
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟ عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال ِ کاغذی؟
تو چه قدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی
و تکه ای زباله می شوی پس برو و بی خیال باش عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش دستمال کاغذی ٬ دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خون ِ درد آخرش دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت ٬ مثل این و آن نشد رفت اگر چه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه های اشک کاشت.......
نوشته شده در | ساعت | توسط r-h||

روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد.
با خود عهد کرد تازمانی که
انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد،
از این سفر بر نگردد. نیم دو جین روح را در خورجین ریخت
. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.
رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت
تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید
 تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که ....

توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد،
بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. 

تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم،
که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان
داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و
افسرده در سایه درختی ایستاده بود که رهگذری گرما زده با
کیفی بر دوش کنار او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به
رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او
گفت:"تو شیطان هستی!"
ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"
" از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر
می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه
ای که اینجا هستیم،
تو را شنا ختم. چون:
مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !
از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس
آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی
شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.
مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری
نوشته شده در | ساعت | توسط r-h||

یکی بود یکی نبود...قصه تازه شروع شده بود ولی همه خوابیده بودند... بازم تا شروع کرد به گفتن همه خوابشون گرفت،هیشکی حوصله نداشت حتی خودش قصه هاش واسه خودشم تکراری شده بود... ولی اون شب با خودش یه تصمیمی گرفت دیگه هیچ قصه ای نگه ،دیگه حرفاشو بریزه تو خودش ،دیگه بغضش شکست شروع کرد به گریه کردن ،اشک امونشو بریده بود هق هق گریه هاش همه جا رو پر کرده بود ،ولی همه خواب بودند... یهو به خودش اومد دید صبح شده ،باز همه خوابن اون بیدار دلش گرفته بود
 
دلش یه عالمه گریه می خواست ،دلش یه دنیایی می خواست که خیلی وقت پیش تموم شده بود ...خسته شده بود خسته ی خسته ،هیچی اونجوری که دلش می خواست نبود،هیشکی اونی که باید باشه نبود ،دلش اشوب بود ولی همه خواب بودند سحر شد صبح شد،ظهر اومد دوباره شب شد ،بازم روز و شب شب و روز ،از اون شب چند سال گذشت

دیگه همه قصه هاش جای خودشو داده بود به عالم غصه هاش ...بزرگ شده بود غمشم مث خودش قد کشیده بود شاید از خودشم بزرگتر شده بود ،دیگه نباید غصه هاشو بروز میداد دیگه باید روزشو به شب
می رسوند،وقتی همه خوابیدند وقتی تنها میشد با خودشو قلبشو غصه هاش میزد زیر گریه و خیلی دل نازک شده بود ،

گاهی با خودش فکر میکرد اگه بمیره هیچ ارزویی نداره ،تا اینکه یه شب سکوتشو شکست تو گریه هاش گفت: "ای خدا ای مهربون ای نازنین من با خودمم غریبم پس کو غریب نوازیت؟ گفت ای خدا کو مادرم؟ کو پدرم؟کو خواهر و برادرم؟ کجا برم از بی کسی؟

خدایا همه کسم خوابیدند زیر لحاف خاکیشون ،میدونم تو مراقبشونی تو هواشونو داری ولی تو رو به خداییت به مهربونیت یه کاری کن وقتی می خوابم بیان به خوابم ،خدایا به جون خودت ارزومه که این خواب همین امشب بشه خواب اخرم بعدش یه گوشه زیر همون لحاف واسه منم یه جایی بزار ... اون شب وقتی همه خواب بودند بعد از اون همه سال نشست و اخرین قصه شو نوشت بعدش تو هزار تا برگه جاپش کردتو چند تا پاکت گذاشت با اشکاش مهر و مومش کرد گذاشت لب پنجره ،دم گوش باد گفت این قصه ها رو ببر وقتی همه خوابن دم هر خونه یکی بذار
نوشته شده در | ساعت | توسط r-h||

 دوست من حسن 

حاکمی از برخي شهرها بازديد می كرد
و هنگام ديدار از محله ما فرمود:
شكايت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگوييد
و از هيچ كس نترسيد، كه زمانه هراس گذشته است!

دوست من ـ حسن ـ گفت:
 عالي جناب! گندم و شير چه شد؟ تامين مسكن چه شد؟
 شغل فراوان چه شد؟
و چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي بخشد؟
عالي جناب! از اين همه هرگز، هيچ نديدم
!

حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند؟
آيا همه اينها در سرزمين من بوده است؟
فرزندم! سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردي،
به زودي نتيجه نيكو خواهي ديد.

سالي گذشت، دوباره حاکم را ديديم، فرمود:
شكايت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگویيد
و از هيچ كس نترسيد، كه زمانه ديگري است!


هيچ كس شكايتي نكرد، کسی برنخاست که بگوید:
شير و گندم چه شد؟ تامين مسكن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟

تنها صدائی ا زمیان جمع که پرسید: عالي جناب! دوستِ من ـ حسن- حسن
ـ چه

نوشته شده در | ساعت | توسط r-h||

روی آن شیشه ی تبدار تو را «ها» کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

                حرف با برف زدم سوز زمستانی را
                با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

                  عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست
                  تا به امید ورود تو دهان وا کردم

در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق
با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم

                      با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را
                      عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

و به عشق تو فرآیند تنفس را هم
جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم

                         باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست
                          من دمم را به امید تو مسیحا کردم

پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل
و من امروز بر این شیشه تو را «ها» کردم

                          آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی
                                جای هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم
نوشته شده در | ساعت | توسط r-h||

گفتم سلام گفتي برو قلبم واست جا نداره..

            گفتم تو رو خدا نرو گفتي که فايده نداره..

                   فکر نمي کردم که تو هم مثل غريبه ها بشي..!

                          دل تو هم سنگي بشه.. يه روز ازم جدا بشي..

  پا رو دلم گذاشتي فکر کردي که کي هستي..

      تو دل ما زياده........ عاشق راستي راستي..

          کي گفته که اگه بري پنجره مون بسته ميشه..

              دلم تو سينه ميميره... يه مرغ پر بسته ميشه..

                   اينجوري هام نيست بخدا بهت نميگم که بمون..

            فقط اينو يادت باشه... که من بودم يه مهربون ..

     حالا اينو خوب مي دونم تو خيلي بي وفا بودي..

 قلب تو با اون يکي بود تو هم واسش خدا بودي...!

 وقتی هنوز نرفته بودی ،
یاد گرفتم چه جوری دنیای درد باشم و نفهمی ...

یاد گرفتم تو رو ببخشم و تقاص گناه هاتو خودم بدم ...

یاد گرفتم نجنگم ولی در برابر خنجرت محکم بایستم ...

وقتی هنوز نرفته بودی ، فهمیدم چه جوری صبور باشم ...

فهمیدم چقدر حرف ناگفته دارم ... فهمیدم عشق واقعی این نیست که یه پرنده رو آب و دون بدی و تر و خشکش کنی ...

فهمیدم عشق همون لحظه ی کوتاه با غصه رها کردن پرنده است ... آره همه چیز رو فهمیدم...! ولی هیچ وقت این و نفهمیدم که چرا به من فرصت ندادی تا ثابت کنم همه اینها رو یاد گرفتم و فهمیدم...؟!!

نوشته شده در | ساعت | توسط r-h||

دل من تنها بود * دل من نادرست نبود *
دل من عادت داشت * که بماند یک جا به کجا ؟
معلوم است به در خانه تو ! دل من عادت داشت *
که بماند انجا *پشت یک پرده ی توری
که هر روز تو ان را به کناری بزنی
دل من ساکن دیوار و دری که تو هر روز از ان می گذری *
دل من ساکن دستان تو بود *
دل من گوشه یک باغچه بود که تو هر روز به ان مینگری
راستی * دل من را دیدی ...؟!

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت *
زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت *
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم*
انقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت *
روز میلاد همان روز که عاشق شده بود
مر گ با لحظه میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن میترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شدو رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شدو رفت .

نوشته شده در | ساعت | توسط r-h| |

 هوا گرفته بود و باران می بارید،
کودکی آهسته گفت: خدایا،
گریه نکن درست می شه.

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به از اعتماد آدم‌ها سواستفاده کردن، به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

نوشته شده در | ساعت | توسط r-h| |

با هم به خانه ي قديمي رسيدند.
از پله هاي سنگي بالا رفتند و پشت ديوار پناه گرفتند.
پسر به ديوار تكيه داد و دختر به پسر.
مثل هميشه تنها چيزي كه بود حرفهاي عاشقانه بود
و صحبت از دوست داشتن و ترك نكردن. دختر دست در كيفش كرد .
 مدادي را بيرون آورد. پسر را به آرامي كناري زد
و روي همان ديواري كه از تماس بدن پسر گرم شده بود چيزي نوشت.
شعري را كه هميشه آهنگش او را به ياد پسر مي انداخت .
به نگاه متعجب پسر خنديد. و گفت : اين شعر رو مي نويسم تا هر وقت اومديم اينجا با هم بخونيمش و يادمون باشه كه چقدر همديگه رو دوست داريم و چه قولي بهم داديم.
پسر دست دختر را كه مداد داشت گرفت
و دو دست مهربان با هم شروع به نوشتن كردند :

در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست

                     خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست

                                                 من با تمام جانم پر بسته و اسيرم

       بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم

                      عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست  

                                   اين عشق تا دم مرگ هرگز   گسستني نيست

ديوار سنگي هم از عشقي كه از عمق اين كلمات به درونش نفوذ مي كرد ، گرم شد.ساعت ديدار تمام شد.و دختر و پسر دوباره دست در دست هم ديوار و خانه و كوچه را ترك كردند. منتها اين بار با "يك يادگاري بر روي ديوار سنگي".........يادگاري از يك           عشق....

بعد چند سال خاطرات میبرند به همون جا درختا سبز نیستند . هیچ کس نیست .
 من هستم وصدای پاهام روی برف که فضا رو پر می کنه همه جا برفه و برف .
تمام خاطرات مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد می شن...
اشکم سرازیر میشه یک لحظه حس می کنم کسی داره میاد زود خودمو جمع میکنم که یه موقعه متوجه اشکام نشه . کسی نیست صدای باده . حالا تنهای تنهام . گریه امونم نمی ده ....یاد اون یادگاری می افتم نگاش میکنم کم رنگ و نا خوانا شده ولی می تونم بخونمش حالا زیرش می نویسم .....

           آدما از آدما زود سیر میشن

                              آدما از عشق هم دلگیر می شن

                                              آدما رو عشقشون پا می ذارن

                    آدما ،آدمو تنها می ذارن.....

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي.....وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن......وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه.....وقتي چشم از دنيا مي بندي و آرزوي مرگ مي كني....وقتي احساس‌‌‌‌‌‌‌‌‌مي‌‌‌‌‌‌كني هيچ كس تو را درك نمي كنه وقتي احساس كني تنهاترينه دنيا هستي و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتوخاموش كرد چشماتو را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

نوشته شده در | ساعت | توسط r-h| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا